کد خبر:98101332-

 سردار قاسم سلیمانی وشناخت فرهنگ جنگ!

 



بنام خدا 

شناخت فرهنگ جنگ!

 

 تا امروز خیلی ها از  جنگ و دفاع مقدس صحبت کرده اند ولی بد ندیدم در سالگرد هشت سال دفاع  مقدس،جنگ را از زبان یکی از مشهور ترین چهره های زمان جنگ و این روز ها  سردار حاج قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس تقدیمتان کنم که تلاشی بود که  دوستان از روی یکی از سخنرانی های ایشان نسخه برداری کرده اند و زیبایی و  سادگی کلام اما صداقت و درستی و عشق و راستی را در واژه واژه بیاناتش درک  خواهید نمود که تقدیم تان می نمایم.

جعفر صابری




سخنان حاج قاسم سلیمانی

 

جنگ از ویژگی هایش این  بود که یکی از چیز هایی که  اطمینان خاطر می دهد به هر شهید              داد ه ای، وجود فرماندهان شهید،آن قله های برجسته دفاع مقدس  است.

مهدی : من مثال نمونه  میزنم خدمت شما. مهدی عادی نبود،این فرمانده شما بود در صحنه های جنگ ،وقتی  شهید شد توی یک گودال بود درنوک ،فرماندهی درجنگ ما امامت بود نه هدایت،  برو نه ،بلکه بیا ،آنها در نوک بودند فریادشان این بود که بیا نه اینکه برو  اوکه می گوید بیا آن امامت میکند ،فرمانده هان ما در صحنه جنگ امامت  میکردند ،فرماندهان شهید ما،او توگودال نشست در کنار جاده عماره این صداش  ضبط شده خطاب به شهید احمد کاظمی که تا آخر زمان شهادتش از این درد به خود  می پیچید، صداش این بود و حرفش این بود احمد بیا اینجا ،اینجا من چیزی            می بینم اگر تو ببینی از اینجا نخواهی رفت.

من تو جزیره مجنون  جنوبی رفتم در یک سنگر کوچکی بود شهید زین الدین بود ،شهید باکری بود شهید  کاظمی بود .آن روز برادر مهدی شهید شده بود ،حمید جا مانده بود من هیچ حس  نکردم یک جوان رعنایی ،هیچ حس نکردم هیچ آثاری را از غم در چهره او ندیدم  وقتی می خواستند جنازه برادر اورا بیاورند ،نگذاشت و گفت اگر دیگران را  توانستید بیاورید ،جنازه برادر من را بیاورید.

فرمانده گردان در دفتر  خودش این جمله را نوشته بود، ای برادر عرب که تو به دنبال من میگردی و من  به دنبال تو، قسم به خدا اگر شهیدم کنی شفاعتت میکنم.

من برای آیت الله  مشکینی رضوان الله  تعالی علیه خواندم، از خود بی خود شد .وقتی آن جوان به  این مرد عارف مراجعه کرد گفت: ما بعضی وقتها نماز میخوانیم لباسمان خونی  است حکم این چیه؟او متأثر شد گفت بخدا حاضرم همه نماز هایم را بدهم این  نمازی را که تو به آن مشکوک هستی را بگیرم.

جنگ ما یک گنج بود .که  بیت الله الحرام و طواف حجاج در مقابل آن کم است ،عرفات بود .به این دلیل  امام در پیام حجشان فرمودند ای نشستگان در مقابل خانه خدا به ایستادگان در  مقابل دشمنان خدا دعا کنید .ببین چقدر عظمت دارد .ای نشستگان در مقابل خانه  خدا به ایستادگان در مقابل دشمنان خدا دعا کنید.

آنها بودند این قله ها  ،این است اطمینان میدهد از راه جنگ و حقیقت وحق جنگ . آمد پیشم اورکت روی  دوشش بود یکی از مشخصه های جنگ ،اخلاص بود. در همه چیز اخلاص بود در بیان ،  در عمل در فکراخلاص ،چسبیده به معصوم، آمد پیشم اورکتش روی دوشش بود و  جوراب پایش نبود من به او نگاه کردم شاید منظوری هم از نگاهم نداشتم؛  خندید، من این خنده در ذهنم باقی مانده ،گفت: می دانم چرا نگاه کردی از  اینکه اورکتم روی شانه هام هست و جوراب پایم نیست!گفت من داشتم نماز  میخواندم با همین حال گفتند شما با من کار دارید آمدم جورابم را پایم کنم  اورکتم را تنم کنم به خودم گفتم: حسین پسر غلام حسین، تو پیش خدا این طور  رفتی پیش فلانی این گونه میروی؟

برادران، خواهران جامعه  ای صالح میشود که افراد صالح بر آن حاکم شود،افراد منزه جامعه را منزه  میکنند جامعه ی جنگ دلیل منزه بودنش این بود ،آن وقت این جوان  نوجوان بود  با این شعر عشق میکرد و میگریست :

اگر ز طور سینا گذر کردی ارنی مگو بگذرکه این تمنا نیرزد به جواب لنترانی

بعد جواب میدهد به خودش  اشاره به آن آیه قرآن است ، که موسی در کوه طور به خدا عرض کرد ارنی، خودت  را به من نشان بده جواب آمد "لنترانی" هرگز مرا نخواهی دید.

بعد جواب میدهد اگراز کوه سینا گذر کردی ارنی بگو مگذر تو صدای دوست بشنو چه ارنی چه لنترانی

ارنی بگوید آنکس که تورا ندیده باشد 

توکه با منی همیشه، چه جواب لنترانی

این بودن عارف به معنای  حقیقی ،عابد به معنای حقیقی،این خصیصه مهم جنگ بود، هیچ خصیصه دیگرشان این  بود که در سطوح مختلف جنگ هیچ گونه احساسی و توقع پاداشی نداشتند. جنگ ما  افتخارش این است که رتبه ای نبود ،این پارچه های روی دوش من نبود آن وقت  کلمه رایج کلمه سردار و سرهنگ نبود ،کلمه رایج کلمه برادر بود!برادر حسین  ،برادر احمد ،برادر مهدی، کلمه رایج این بود .یک وقتی در پایان جنگ، کسی  فکر نمی کرد حقوق فرمانده سپاه دوهزارو پانصد تومان است وحقوق رزمنده عادی  هم دوهزارو پانصد تومان است. این جنگ بود این زیبایی ها جنگ ما را به اینجا  رساند.آن وقت در والفجر هشت، شنیدم فرمانده ای از فرماندهانمان، بچه اش در  اثر تصادف کشته شده ،او را خواستم تو بحبوحه ی جنگ والفجر هشت، او را  خواستم به او گفتم فلانی این جنگ طولانی است فکر کردم به او نگویم پسرتو  کشته شده است گفتم این جنگ طولانی است این عملیات تو برو و جانشین تو بماند  یک خنده ای کرد وقتی پیش من آمد خیلی شاداب  بود به رغم سختی های جنگ،  خندید گفت:می دانی چه میگوئی ؟ به من می گوئی تو بحبوحه ی جنگ بروم؟گفتم  بله، گفت !بخاطر پسرم می گوئی ؟ او امانت بود پیش خدا من تماس گرفته ام بچه  را دفن کنید. رضایت بدهید راننده را آزاد کنید!گذشت ،من روزی در روز  پاسدار،یک سال قبل از شهادت او در اجتماعی پاسدارها بودند گفتند: من بیایم  پاسدار نمونه را بنا به توصیه برادری انجام بدهم آمدم بالای سِن وشروع کردم  به صحبت کردن در بحث پاسدار نمونه ،او هم در انتهای جمعیت نشسته بود ویک  چفیه سفید دور سرش بسته بود،دستش هم زیر چانه نشسته بود. این چهره در ذهن  من به یادگار جا مانده است .وقتی رسیدم به اسم او !پاسدار نمونه در جمع،  خیلی کار خطایی بود من خطای بزرگی کردم وقتی رسیدم به اسم او گفتم فلانی  !احساس کردم انگار زمین باز شده او در زمین فرو میرود آنقدر گریست ،زیر  بازو هایش را گرفتند آوردند به سمت من، وقتی این شیء را از دست من گرفت با  چشم پر از اشک از دست من گرفت وگفت: به من ظلم کردی !

این فر هنگ، این فر هنگ ناجی است ،این فرهنگ نجات دهنده است.

یا حق